تبليغاتX
تا به تا - مرگ
دو روز مانده به آخر دنیا فهمید هیچ زندگی نکرده.همش دویده و دویده و دویده پیش خدا شکایت کرد

می خواهم زندگی کنم فرصت بیشتر می خواهم

ندا شنید که پیمانه ات پر شده

فقط دو روز مانده

داد زد گله کرد مشت به دیوار کوفت و...

و آن روزهم  گذشت روز آخر فرا رسید برخاست . می خواست زندگی کند.

گلی را بویید.اب را مزه کرد

بر سبزه دست نوازش کشید با کودکان هم بازی شد

خندید

مهربانی کردو...رفت

مردن گناه نیست زندگی نکردن گناه است.

 

+ نوشته شده توسط مهر آسا در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 12:9 |